تبليغاتX
سایه بون خستگی ها
سایه بون خستگی ها

دوستت دارم همین و بس


...

...

پنجشنبه 1388/02/03 نویسندگانفاطمه |

...رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

               در تمام در و دشت

       سوگواران تو اند

 در دلم آرزوی آمدنت می میرد

             رفته ای اینک اما آیا

      باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

           خنده ام میگیرد...

شنبه 1387/11/26 نویسندگانفاطمه |

به من نگین...

  

 

     من دیوونه نیستم 

 

 

 

پنجشنبه 1387/10/26 نویسندگانفاطمه |

سلام

من اومدم

این مدت که نبودم وبم متروک شده...

صدرا جون به خاطر اون دوتا پست ممنونم

 

پنجشنبه 1387/10/12 نویسندگانفاطمه |

میتونم

می تونم عاشقی بیهوده باشم

به دنبال دلی فرسوده باشم

میتونم شاعری باشم غم انگیز

یا خیلی ساده رَد شم از همه چیز

می تونم زنده باشم بی بهونه

مثِ گنجشک فقط دنبالِ دونه

می تونم خواب باشم صبحهای زودُ

نبینم حتی یک بار عشقِ رودُ

می تونم بی خدا شَم سَرد و مغرور

پِیِ قُله ولی غافل شَم از گور

می تونم حرفایی باشم پُر از نیش

مُدام دنبال بالا رفتنِ فیش

می تونم خط خطی کاغذ، بشم ناز

که داره یک نفر دوننده ی راز

می تونم دل ها رو نا آشنا شم

نگیره سَقف دل از هیچ کسی نَم

می تونم تو باشم ، خیلی صمیمی

که از دوریت بگن تو تو رژیمی؟

می تونم باشم اون چیزی که نیستم

یه وقتی فکر کنی من خیلی پستم

میتونم خونده شم تو صحن چشمات

بگیرم رنگی تو دنیای شعرات

همیشه آخرین عشق بهترین نیست

همیشه دیوونه بی هم نشین نیست

همیشه شعر من که دلنشین نیست

همیشه جام توی میدون مین نیست

همیشه تو نمی شی تو وَ من ،من

حالا پس تا که فرصت مونده باقی

از این جا من خودم ،حالا تو ساقی

من اون برگم که هر پاییز می اُفته

بهارا رازاشو با تو می گُفته

من اون سبزم که حالا زردِ زرده

بی تو گریونه و باتو می خنده

من اون روحم که گورم بی نشونه

نمی دونه کسی گریه َم بارونه

من اون تلخم توی فنجون قَهوَت

فراریِ سیگار و دود و شهوت

من اون ماهم که دور باشه قشنگه

من اون تنهام که از غم قصه می گه

من اون دَشتم که زیباییش سُکوته

من اون قصه ام که اوجِش تو سقوطه

من اون حرفم که هست، محضِ صداقت

توی قلبم گذاشتن غم امانت

من اون خاکم که زیرِ کفشاتونه

معمایی شده زنده ام چگونه؟

سه شنبه 1387/07/23 نویسندگانفاطمه |

حس بی تو

تو نباشی چشام برات گریونه

دنیا برام بدون تو زندونه
دستات اگه دستام رو تنها بذاره

شب و روزم لحظه ای آروم نداره
تو که بارون تو چشام رو میبینی ،

لحظه لحظه ها رو کنارم میشینی
تو که مثل بارون آرومم میکنی

تو نباشی دل من و خون  میکنی
جز تو هیچ کسی رو درد عاشقی رو

غصه های من و خنده های من رو

لحظه های من و گریه های من رو ندیده و نشنیده

 

 

دوشنبه 1387/05/07 نویسندگانفاطمه |

سه تا نقطه

 

 

حوصله ندااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

خســــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــه ام

شنبه 1387/04/15 نویسندگانفاطمه |

...وآغوشت اندک جایی برای زیستن

              اندک جایی برای مردن

                 و گریز از شهر

   که با هزار انگشت

 به وقاحت

      پاکی آسمان را متهم می کند...

سه شنبه 1387/01/27 نویسندگانفاطمه |

دوستت دارم


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

 

چهارشنبه 1387/01/07 نویسندگانفاطمه |

عیدتون مبارک

سلام

سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشیم

لحظه ی تحویل سال خداوکیل ما رو فراموش نکنین

برامون دعا کنین

شنبه 1386/12/25 نویسندگانفاطمه |

...

آنقدر از زندگی دلسرد و دلگیرم

که روز مرگ خود را عاشقانه جشن می گیرم...

پنجشنبه 1386/12/09 نویسندگانفاطمه |

عشق یا نفرت؟

 

پنجشنبه 1386/11/18 نویسندگانفاطمه |

آخ باران!چه میکنی با دل من...

باران می بارد اینجا...

اینجا آسمان مست شده است...

چهارشنبه 1386/11/10 نویسندگانفاطمه |

Click for Full Size View

من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم

کاش در این وسعت سبز

یک نفر درد مرا می فهمید

جمعه 1386/09/30 نویسندگانفاطمه |

هاله ای از غم وجودم را به انزوا کشانده...

به نیستی...

و من سرشارم از هیچ!!

پنجشنبه 1386/09/22 نویسندگانفاطمه |

در انتظار چیستی؟...

اینجا هنوز تاریکی است...

تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست

وقتی دریچه مسدود است؟

سه شنبه 1386/09/20 نویسندگانفاطمه |