من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
|
حوصله ندااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم خســــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــه ام + نوشته شده در شنبه 1387/04/15 توسط فاطمه |
...وآغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند...
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 توسط فاطمه |
تو مرا می خوانی + نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07 توسط فاطمه |
سلام سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشیم لحظه ی تحویل سال خداوکیل ما رو فراموش نکنین برامون دعا کنین
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25 توسط فاطمه |
آنقدر از زندگی دلسرد و دلگیرم
که روز مرگ خود را عاشقانه جشن می گیرم... + نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 توسط فاطمه |
باران می بارد اینجا... اینجا آسمان مست شده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30 توسط فاطمه |
هاله ای از غم وجودم را به انزوا کشانده... به نیستی... و من سرشارم از هیچ!! + نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22 توسط فاطمه |
در انتظار چیستی؟... اینجا هنوز تاریکی است... تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است؟ + نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20 توسط فاطمه |
قایقی خواهم ساخت...
خواهم انداخت به آب... دور خواهم شد از این خاک غریب... + نوشته شده در شنبه 1386/09/10 توسط فاطمه |
گریه... چه واژه ی سبک و دلتنگی چه واژه ی آرام كننده اي چه واژه ی شاد و دردمندی... ... دلم بدجور هوای گریه کرده + نوشته شده در جمعه 1386/09/09 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 توسط فاطمه |
نزديكتر بيا + نوشته شده در شنبه 1386/08/19 توسط فاطمه |
دگر در دفترم شعری نخواهی دید دگر هر نیمه شب در را برویم باز نخواهی کرد دگر از من نمیپرسی کجا بودی در این غربت چه میکردی ؟ اگر روزی رفیق مهربانم آمد و گفت ... کو ؟ بگو روزی در بستر حسرت و ناکامی جان داد و تا آخرین لحظه این جمله را تکرار میکرد " خــداحــافـظ رفـیــقانـم خـــداحــافـظ "+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/26 توسط فاطمه |
|
| ||||||