تبليغاتX
سایه بون خستگی ها

سایه بون خستگی ها

 

 

حوصله ندااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

خســــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــه ام

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15 توسط فاطمه |


...وآغوشت اندک جایی برای زیستن

              اندک جایی برای مردن

                 و گریز از شهر

   که با هزار انگشت

 به وقاحت

      پاکی آسمان را متهم می کند...

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 توسط فاطمه |



من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07 توسط فاطمه |


سلام

سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشیم

لحظه ی تحویل سال خداوکیل ما رو فراموش نکنین

برامون دعا کنین

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25 توسط فاطمه |


آنقدر از زندگی دلسرد و دلگیرم

که روز مرگ خود را عاشقانه جشن می گیرم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09 توسط فاطمه |


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 توسط فاطمه |


باران می بارد اینجا...

اینجا آسمان مست شده است...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10 توسط فاطمه |


Click for Full Size View

من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم

کاش در این وسعت سبز

یک نفر درد مرا می فهمید

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/30 توسط فاطمه |


هاله ای از غم وجودم را به انزوا کشانده...

به نیستی...

و من سرشارم از هیچ!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22 توسط فاطمه |


در انتظار چیستی؟...

اینجا هنوز تاریکی است...

تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست

وقتی دریچه مسدود است؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20 توسط فاطمه |


قایقی خواهم ساخت...

                 

       خواهم انداخت به آب...

                          

       دور خواهم شد از این خاک غریب...

+ نوشته شده در شنبه 1386/09/10 توسط فاطمه |


گریه...

چه واژه ی سبک و دلتنگی

چه واژه ی آرام كننده اي

چه واژه ی شاد و دردمندی...

...

دلم بدجور هوای گریه کرده

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/09 توسط فاطمه |


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27 توسط فاطمه |


 

 

نزديكتر بيا
من زنده‌ام هنوز
                    اما …

نزديكتر بيا

من روي دست فاصله‌ها 
                   تشييع مي‌شوم...

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19 توسط فاطمه |


دگر در دفترم شعری نخواهی دید

دگر هر نیمه شب در را برویم باز نخواهی کرد

دگر از من نمیپرسی کجا بودی در این غربت چه میکردی ؟

اگر روزی رفیق مهربانم آمد و گفت ... کو ؟

بگو روزی در بستر حسرت و ناکامی جان داد

و تا آخرین لحظه این جمله را تکرار میکرد

" خــداحــافـظ رفـیــقانـم خـــداحــافـظ "

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/09 توسط فاطمه |


+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/26 توسط فاطمه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

ای که دور از من و در یاد منی
با خبر باش که دنیای منی


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



پیوندها

نسیم(خواهرم)
آش شله قلم کار
اس ام اس...جوک(حمید)
بی قرار
غم تنهایی
جواني،بهار آرزوها
حرف دل
شب روشن
love


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS